به دیدارت میایم
اگرچه نمیدانم تو را در کدام کعبه بیابم، اگرچه نمیدانم در کدام کلیسا تو را تقدس کنم، اگرچه نمیدانم به کدامین بت هدیه هایم به نیت تو تقدیم کنم، اگر چه نمیدام به کدام طرف سجده ات کنم، اما به دیدارت میایم...
اگرچه دشمنان تو را میپرستم، اگرچه به فرمان آنها به دیدار تو میایم، اگرچه ندانسته یا دانسته به حکومتشان رنگ تقدس تو را پاشیده ام، اگرچه میدانم که باید ریایشان را فریاد کنم ولی لبانم را دوخته ام، اما به دیدارت میایم...
اگرچه متولد سرطانم و پیرو تیر، اگرچه با تاریخ مسیح به روز میشوم، اگرچه نمیدانم بر کدامین تاریخ دل ببندم و بلیطم را برای سفر چه روزی رزرو کنم، اگرچه فارسم اما در رمضان به دیدارت میایم...
اگرچه به ظاهر هیچ نمیخورم اما حق را یکی یکی زیر پا له میکنم، اگرچه سرتا پایم را دروغ شسته است، اگرچه بدون حرف زدن در مورد دیگران روزم شب نمیشود، اگرچه خودم را تحمیل میکنم به زن، اگرچه از تماشای مرگ انسانها ذره ای چشمانم تر نمیشود، اما به دیدارت میایم...
اگرچه هایم زیاد است و صبر تو کوه اما زبانم خجالت میکشد بگوید و دستانم شرمش میاید بنویسد، میدانم آنقدر که میگویند ترسناک نیستی و مهربانتر از خود را نیافریده ای، میدانم و به دیدارت میایم...
مرا در آغوش مهربانت بگیر که از ظلم و ریا و دروغ خسته ام، مرا بگیر از این همه تزویر، آری روزی به قولهایم وفا میکنم، فریادی خواهم زد تا گوش شیطان کر شود، شعری خواهم نوشت تا آدم نماهای پست نتوانند خطهایش را پاک کنند، و افسانه ای که تاریخ سرزمین به آن ببالد.
نه به خاطر هیچ کس فقط به خاطر خودم به دیدارت میایم مرا از دروغ بشور و از لطافت لبریز کن...
====================
بی ربط:
اگرچه دشمنان تو را میپرستم، اگرچه به فرمان آنها به دیدار تو میایم، اگرچه ندانسته یا دانسته به حکومتشان رنگ تقدس تو را پاشیده ام، اگرچه میدانم که باید ریایشان را فریاد کنم ولی لبانم را دوخته ام، اما به دیدارت میایم...
اگرچه متولد سرطانم و پیرو تیر، اگرچه با تاریخ مسیح به روز میشوم، اگرچه نمیدانم بر کدامین تاریخ دل ببندم و بلیطم را برای سفر چه روزی رزرو کنم، اگرچه فارسم اما در رمضان به دیدارت میایم...
اگرچه به ظاهر هیچ نمیخورم اما حق را یکی یکی زیر پا له میکنم، اگرچه سرتا پایم را دروغ شسته است، اگرچه بدون حرف زدن در مورد دیگران روزم شب نمیشود، اگرچه خودم را تحمیل میکنم به زن، اگرچه از تماشای مرگ انسانها ذره ای چشمانم تر نمیشود، اما به دیدارت میایم...
اگرچه هایم زیاد است و صبر تو کوه اما زبانم خجالت میکشد بگوید و دستانم شرمش میاید بنویسد، میدانم آنقدر که میگویند ترسناک نیستی و مهربانتر از خود را نیافریده ای، میدانم و به دیدارت میایم...
مرا در آغوش مهربانت بگیر که از ظلم و ریا و دروغ خسته ام، مرا بگیر از این همه تزویر، آری روزی به قولهایم وفا میکنم، فریادی خواهم زد تا گوش شیطان کر شود، شعری خواهم نوشت تا آدم نماهای پست نتوانند خطهایش را پاک کنند، و افسانه ای که تاریخ سرزمین به آن ببالد.
نه به خاطر هیچ کس فقط به خاطر خودم به دیدارت میایم مرا از دروغ بشور و از لطافت لبریز کن...
====================
بی ربط:
مرا دریاب از این وحشت از این سردی و خاموشی
از این کابوس وهم آلود، از این بی تو هم آغوشی
مرا پیدا کن از تقدیر، بکش از خواب من تصویر
نجاتم ده مرا از شب، بکن قلب مرا تسخیر
بخوان نام مرا بی شک، در این مرداب بی آواز
که بی تو رو به پایانم هنوز در حسرت آغاز
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 15:55  توسط فواد
|
