تبليغاتX
سرگیجه

سرگیجه

شاهکار

قبرها را ورق میزنم، نامها در کتاب گورستان از جلوی چشمم میگذرد، شماره صفحه ها را فراموش میکنم زود، نامها در خاطرم نمیماند، دنبالش میگردم اما پیدایش نمیکنم، اسمها برایم آشناست، یکی را قبلآ دیده ام اما به یاد نمی آورم کجا، آه میشناسمش زمانی آشنای صمیمیم بود، وای چه زود از خاطرم کوچ کرد، و حالا باید در گورستان پیدایش کنم!
بازهم ورق میزنم، این صفحه ها چقدر زیادند، او را لحظه ای میبینم اما انگار اشتباه دیده ام، خدا رو شکر هنوز گذرش به این کتاب نیفتاده است.
دیگر طاقت ورق زدن ندارم، کتاب را میبندم، چقدر آشنا و دوست در این کتاب گنجانده شده بود، چقدر مغز، چه زیبایی ها که زود گذشتند....
به دنبال نویسنده و انتشارات کتاب میگردم، اما انگار کسی پیش از من روی آنها را لاک گرفته است، چه حیف میخواستم خالق این شاهکار ادبی را بشناسم اما ...
================
بی ربط: برقص تا صبح، میخوام تا صبح، دستات توی دستم باشه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 12:18  توسط فواد  | 

شغل جدید

بعد از سخنرانی رییس جمهور جمهوری اسلامی ایران در سازمان محترم ملل، و در پی انتخاب شدن آقای خاتمی در شورای تصمیم گیری یه چیزی تو همین مایه ها، از منابع موثق خبردار شدم که قراره این یکی رو هم سازمان ملل سر یه کاری بذاره که ناراحت نشه!
بله کلاغا خبر اوردن که ایشون رو برای آبدارخانه سازمان ملل استخدام کردن، پیش از همه خودم این شغل جدید رو به ایشان و دارو دسته محترمشان تبریک میگم!
ایشان هم با یک انرژی مثبت قراره امروز ابتکار هسته ای ایران رو اعلام کنن:
ما با هسته آلبالو و زردآلو به جنگ دشمنان به کمین نشسته اعلام میرویم نیازی به اتم نداریم، خدا با ماست و خمینی با دوغ!!! صلوات...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 20:51  توسط فواد  | 

با تو

با تو زلال میشوم
پر پر و بال میشوم
شعر محال میشوم
براین روال میشوم

من بی تو سیاه، با تو رنگین کمون.
من بی تو تشنه، با تو سیراب.
من بی تو خاموش، با تو خورشید.
من بی تو سکوت، با تو ترانه.
من بی تو کویر، با تو سبز.
من بی تو ...
من بی تو هیچ، با تو همه چی.

پ.ن: حالا مغرور نشی یهو!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 20:40  توسط فواد  | 

رفت

اضطراب توی صورت وبلاگنویس به صورت قطره های عرق نمایان بود، شب موقع خواب یه شعر گفته بود. اما صبح هر چه میخواست شعر رو بفرسته توی وبلاگ وارد نمیشد، لحظه های حیاطی عمرش لحظه به لحظه هدر میرفت اما او نمیتونست شعرو به صفحه وبلاگش تقدیم کنه.
فردا نیز مثل روز قبل بود، هر لحظه دلش بیشتر تنگ میشد برای دوستان وبلاگی و برای یکی دیگه که درست و حسابی حالشو گرفته بود.
روزها همینجور میگذشت و دریغ از یک کلمه از وبلاگ که روی صفحه مخوف اکسپلورر ظاهر بشه.
تا بعد از دو هفته مشخص شد میزبان وبلاگ قادر به فعالیت نیست و رشته های بلاگر پنبه شده. پنبه ای هیج جا خریدار نداره...
دوست نداشتم بلاگر را افسرده ببینین ولی
اونی که واسه دلم بهانه بود
اونی که حرفای عاشقانه بود
اونی که رنگ چشاش قشنگترین ترانه بود
رفت و حتی یه بارم نگام نکرد...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 18:18  توسط فواد  | 

نیازمندیم

به یک خانوم ترجیحآ منشی جهت تلفن همراه نیازمندیم!
لطفآ تماس نگیرید خودمون خبرتون میکنیم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 11:40  توسط فواد  | 

فیلترینگ به سبک سرگیجه!

یه روز معمولی از سالهای معمولی در ایران معمولی:
- سلام برادر
- سلام داش! بفرما
- عزیز دل میتونستم بپرسم چرا وبلاگ ولایت قابل دسترسی نیست؟
- ( مشتی یه چایی وردار بیار ) اولندش که داش ما عزیز شما نیستیم! دومندش ما اینجا هیچ کاره ایم به ما گفتن بیا این چاهمون گرفته بازش کن! سومندش ولایت ملایت کدوم صیغه ایه دیگه ... ( به دلیل رعایت ادب سانسور شد )
- دهنتو آب بکش برادر، توهین میکنی برای چی، پشتیبانی تشریف ندارن؟
- نه پشتیبانی هست نه جلوبانی!!! حرفیه؟
- کی هستن؟
- وقت گل نی!
.
.
.
- سلام برادر
- سلام، بفرمایین؟
- عزیز جان میشه بپرسم چرا وبلاگ ولایت قابل دسترسی نیست؟
- اگه میشه آدرسشو دقیق بدین
- ... ( تا پول نباشه تبلیغم نمیشه )
- چند لحظه صبر کنید.... وای ببخشید اشتباه شده باید همون آدرس با دومین وقاهت بسته میشده، اما در آدرس دهی اشتباه شده معذرت میخوایم!
- تشکر برادر، پس الان قابل دسترسیه؟
- بله تا چند دقیقه دیگه، بازم پوزش ما رو بپذیرید، لطفآ به کسی هم نگین!
- چشم برادر، ممنون از حل مشکل، خدا بفرستت بهشت!
===========================
پ.ن: آقا نمیشه این وبلاگای دیگه رو هم باز کنین!!!
پ.ن. تکمیلی: از دوستان فرهیخته که منبع کلماتن! تقاضای همکاری برای انتخاب یک دومین دارم! لطفآ پیشنهادات خود را به ایمیل من بفرستید!
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 19:13  توسط فواد  | 

شب عید است و ...

میگن تولده، میگن چهار سال شده، باید کیک بیاریم، باید ۴ تا شمع روش روشن کنیم!
باید نمیدونم چندتا وبلاگ نویس دور هم بشینیم و شمعا رو فوت کنیم.
روزی که اولین وبلاگ متولد شد، من نمیدونم چی کار میکردم، اما الان رو میدونم که دارم مینویسم برای تولد پدیده ای که زندگیمو از این رو به اونرو کرد، برای وبلاگ، کلمه ای که هنوز هم قادر به درکش نیستم.
تو این دو سال و نیمی که با وبلاگ اشنا شدم، دوستان زیادی پیدا کردم، کسانی که هر چند سلیقه هایشان با من متفاوت بود اما نوشته های من را درک میکردند و به سلیقه ام احترام میگذاشتند و میگذارند، کسانی که من هم درکشان میکنم.
وبلاگ با آمدنش نسلی را به هم پیوند داد که سردرگم چراها و چگونه ها بود، شما را نمیدانم اما خودم را میفهمم، گاهی با خواندن چند جمله از یک بلاگر روحیه ام عوض میشد، گاه برای درد یکی مثل خودم گریه کردم و هزاران گاهی دیگر...
در شرایط مختلف اتحاد مبتلایان این پدیده که از نظر عده ای شوم بود، کاری کرد کارستان اما چه سود که تا ابد دنیا هم آنها نخواهند فهمید...
و اینک چهار سال گذشته است از رواج این پدیده شوم در بین من و شما، اما شرایط به کلی تغییر کرده، آنها پلهای ارتباطی را یک به یک میشکنند، اما اتحاد هر لحظه محکمتر میشود.
دیگر نیازی به پر حرفی من کوچک در این جمع بزرگ نیست، گفتنیها را گفته اید و شنیده ایم، بیایید در این روز که برای همه مهم است تصمیم بگیریم تنها نمانیم و تنها نگذاریم، که تلخترین عذاب تنهاییست...
-----------------------
چقدر لفظ قلم نوشتم! منو این حرفا!
- آقا نمیشه تو این یه روز دیگه کدورتا رو بذارین کنار و فقط یه روز وبلاگا رو فیلتر نکنین؟!
- شب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 17:16  توسط فواد  | 

پذیرایی

خاکی باشید به شیوه خاکیان دولت آبدارچی نسب!
اگر مهمانی برایتان آمد از آشنایان نزدیک در حیاط از او پذیرایی کنید، اگر آپارتمان نشینید حتی المقدور در اتاق نشیمن!
اگر از همسایگان بود همان جلوی در یا حداکثر در راهرو!
اگر از فامیل بود در زیرزمین یا انباری!
اگر از دوستان بود تلفنی!
اگر کسی بود که خوشتان نمیاید او را به سرویس فرنگیتان مهمان کنید!
اگر دوست دختر یا دوست پسرتان بود، دکش کنید تا دردسر نشود در این ریخت و پاش آزادی!!!
اگر از بالانشینان بود، که عمرآ پا تو خونه شما بذاره!
اگرم که آبدارچی بود، توی باغچه یا جوی جلوی در به شیوه خودش پذیرایی کنید!
.
.
.
اگر بشار اسد بود! انگار نه انگار که سعدآبادی قبلآ پذیرای او بوده! همانجا گوشه خیابان فرودگاه یه گلیم بندازین و با هم دراز بکشین!!!
اینگونه است که بسیار بسیار پیشرفت خواهید کرد!
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 17:4  توسط فواد  | 

پاپکرن

میخواستمت ولی نموندی پیشم
حتی بمونی عاشقت نمیشم
فایده نداره اشک و گریه زاری
نه خودتو میخوام نه یادگاری
دروغ نگو تقصیر این زمونس
هر دومون میدونیم اینا بهونس
به جون تو نباشی اصل حاله
زندگی بی تو پر عشق و حاله
--------------------------
پ.ن۱: عاشق آلبوم جدید شادمهر شدم! کی شه بیاد بیرون! میگن دوتا از شعراشم مال خودشه، البته ببخشین هنوز به حال و هوای طوفان برنگشتم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 1:14  توسط فواد 

مونس

هدیه کن، آینه چشمانت
به من خسته در این ظلمت شب.
هدیه کن، خط لبانت

به لب تشنه در این کویر تب.
هدیه کن، شعر کلامت

تو به گوش کر من،
تا که از حادثه زنگ صدایت
خواب از چشم دلم بگریزد.
هدیه کن،لمس گلبرگ تنت

تو به دستهای ترک خورده من،
شاید از لطیف دستان نجیبت، جان گیرد.
مونسم باش، تو شب بارانی چشمان ترم،

که بر هر قطره اشکم عکس تو نقاشیست.
بپذیر، نامه گریان دلم را، بپذیر،

عهد کردم تا نگویی بروم
عاشق روی تو باشم.
هدیه کن
...
آینه را، خط را، شعر را، چون

دوستت دارم.
------------------------------
برای او که چشمانش از حادثه عشق تر است
...
------------------------------
پ.ن۱: یه فیلترشکن که بدک کار نمیکنه، لااقل بلاگرولینگو باز میکنه: آزمایش کنین

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 16:23  توسط فواد  | 

تولدی دیگر

دو هفته در به دری کشیدیم، اما سودی نداشت، هم از دنیا عقب افتادیم هم از آخرت!
به هر روی معذورم که باز هم تغییر مکان دادم، توضیحش اینجاست : كاسپین بلاگ
بلاگ رولینگ هم که فیلتره!!!
نمیدونم تغییر مکان رو چه جوری به اطلاع همه برسونم!
کمکم کنید...
من همون فوادم که طوفان مینوشت!
میخواستم به زودی دات کام بشم اما کامم تلخ شد، تا اطلاع ثانوی اینجام.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 9:46  توسط فواد  |